کمپین بین المللی دعا فقط برای یک نفر با تولیدات رسانه ای در زمینه ی ترویج فرهنگ مهدویت و انتظار فعالیت میکند

امروز : یکشنبه ۰۹ بهمن ۱۴۰۱

حکایات وتشرفات(قسمت اول)

حکایات وتشرفات(قسمت اول)

۱.فقط گناهکاران بخوانند!
سید بن طاووس می فرماید: سحرگاهی در سرداب مقدس سامرا بودم، ناگاه صدای مولایم امام زمان را شنیدم که برای شیعیان خود دعا میکردند و میفرمودند:
«خدایا شیعیان ما را از شعاع نور ما و باقیمانده گِلِ ما خلق کرده ای، آنها گناهان زیادی با اتکاء بر محبت و ولایت ما انجام داده اند؛ اگر گناهان آنها گناهی است که در ارتباط با توست از آنها بگذر که ما را راضی کرده ای و آنچه از گناهان آنها در ارتباط با خودشان هست خودت اصلاح کن… و آنها را از آتش جهنم نجات بده، و آنها را با دشمنان ما در خشم و غضب خود جمع نفرما»
کتاب برکات حضرت ولیعصر ص۳۹۹
کجایند گناهکارانی که به بهانه گناه و معصیت، از امام رئوفشان می ترسند و ظهورش را به ضرر خود می دانند؟

۲.ایران، شیعه خانه ی امام زمان
پس از فشارهایی که در جنگ جهانی اول اوضاع کشورمان را بسیار متشنج کرده بود و دشمنان برای تصاحب ایران هجوم آورده بودند، مرحوم میرزای نائینی (از علمای بزرگ شیعه) شکایات زیادی به امام زمان کردند. آقای نائینی می گوید:
خیلی نالیدم و به امام زمان شکایت کردم، یک روز برایم مکاشفه ای شد و حضرت را دیدم که ایستاده اند و به من با انگشت اشاره کردند که دیوار بسیار بلندی که کج شده بود را ببینم. بعد دیدم انگشت حضرت به طرف دیوار است و فرمودند:
این دیوار، ایران است، کج میشود اما با انگشتمان نگهش داشته ایم نمی گذاریم خراب شود. اینجا «شیعه خانه ی ماست»، کج می شود اما نمی گذاریم خراب شود.
کتاب مجالس حضرت مهدی؛ ص۲۶۱

۳.ماجرای ساعتی که طلا شد…
شیخ بزرگ، آقا عبدالصمد زنجانی گفت: یک وقت هشتاد تومن-تقریبا- بدهکار شدم و از ادای آن عاجز بودم و مشغول بعضی ختم ها و ریاضت های شرعی و توسلات شدم تا اینکه شبی امام زمان را در خواب دیدم و ایشان فرمودند: “ساعتت را به من نشان بده”. ساعتم را به دست ایشان دادم. ساعت را گرفتند و دوباره برگرداندند.
از خواب بیدار شدم و ناراحت از اینکه امام فقط به ساعتم نظر کردند و از بی قابلیتی ام ناراحت بودم که هیچ فیضی از ایشان نبردم. صبح به مجلس یکی از رفقا رفتم و پس از مدتی، آمدم ببینم ساعت چند است که یکی از حضار گفت ساعت طلا را از کجا پیداکردی؟ گفتم: چی؟ ساعتم برنجی است و از فلانی خریدم.
ساعت فروش را احضار کردیم و گفت: من ساعت برنجی فروختم و هیچ شکّی در آن نیست و از فلانی خریدم. تعجب و تحیّرم بیشتر شد، ناگاه یاد خواب شب قبل افتادم و برای حضّار تعریف کردم و همه فهمیدند این موضوع از اثرات کیمیایی دست امام زمان بوده که برنج زرد، طلا شده بود. یکی از اهل مجلس گفت بدهی شما چقدر است؟ گفتم ۷۰ یا ۸۰ تومن. گفت: من بدهی شما را ادا میکنم، شما هم این ساعت را به من هدیه کنید.
برکات حضرت ولی عصر، ص ۳۷۵

۴.اللهم عجّل لولیک الفرج…تشَرّفی پر از معنا و با اشک…
حاج محمدعلی فشندی تهرانی میگوید: در مسجد جمکران قم، اعمال را به جا آوردم و با همسرم می آمدم دیدم آقایی نورانی داخل صحن شده و قصد دارند به طرف مسجد بروند. گفتم: این سید در این هوای گرم تابستان از راه رسیده و تشنه است. ظرف آبی به دستش دادم تا بنوشد.
پس از آن که ظرف را پس داد گفتم: آقا شما دعا کنید و فرج امام زمان را از خدا بخواهید تا امر فرجش نزدیک گردد. آن آقا فرمود: “شیعیان ما به اندازه ی آب خوردنی ما را نمیخواهند؛ اگر بخواهند دعا میکنند و فرج ما میرسد”. این را فرمود و تا نگاه کردم ایشان را ندیدم، فهمیدم امام زمان را زیارت کردم و ایشان #امر به دعا نموده اند. (شیفتگان حضرت مهدی، ج۱، ص۱۵۵)
شخصیّت هایی مانند آیت الله بهجت، آیت الله شهید دستغیب و… از صحت گفتار و کردار، سلامت نفس و پاکی ضمیر آقای فشندی سخن گفته و دلدادگی او را به امام عصر گواهی داده اند.

۵.آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند…
شخصی بنام “اودی” میگوید: قبل از سال ۳۰۰ ه.ق در مکه مشغول طواف خانه خدا بودم. در دورِ هفتم، دیدم عده ای از حاجیان گِرد جوانی زیبا و با شُکوه حلقه زده اند. نزدیکتر رفتم. سخنانش را شنیدم. چه زیبا سخن میگفت… خواستم جلو بروم که سیل جمعیت مرا کنار میزد.
از یکی پرسیدم او کیست؟ گفت فرزند رسول خدا که هر سال، برای گفتگو با خواص شیعیان ظاهر میشود. خود را به هر زحمتی به او رساندم. گفتم آقاجان هدایتم کنید و ایشان مُشتی سنگ ریزه به من داد و برگشتم. شخصی پرسید چه گرفتی؟ گفتم مُشتی سنگ ریزه اما وقتی دستم را گشودم دیدم شمش طلاست…
دوباره با عجله نزدشان رفتم. تا مرا دیدند فرمودند: آیا برایت اتمام حجت شد؟ حقیقت را دیدی؟ نابینائیت رفع شد؟ مرا شناختی؟ گفتم نه بخدا قسم. فرمود: من مهدی هستم. من قائم زمان هستم که زمین را پس از آنکه پر از ظلم شود، پر از عدل و داد میکنم…
بحارالانوار ج۵۲ ص۱؛ غیبه طوسی ص۲۵۳

۶.حاج علی بغدادی (از خوبانِ روزگار)
مقداری خمس بر گردن حاج علی بغدادی (از خوبانِ روزگار) بود که آنرا به عالِمانِ فَقیه پرداخت کرد و راهیِ بغداد شد. در مسیر، با سیّد بزرگواری روبرو شد. عمامه ای سبز داشت و بر گونه اش خالی مشکی بود. آن سیّد، به او سلام کرد و در آغوشش کشید و گفت کجا میروی؟ شبِ جُمعست برگرد کاظمین، تا من و آن شیخ، گواهی دهیم که از دوستان جدّم علی(ع) هستی.
آقای بغدادی میگوید: من پیش از این از آیت الله آل یاسین خواسته بودم برای من سندی بنویسد و گواهی کند که من از دوستداران اهل بیت پیامبرم تا آن نامه را در کفنم بگذارم. از سیّد پرسیدم: از کجا مرا شناختی و این گواهی را میدهی؟ گفت: چگونه انسان کسیکه حق او را بطور کامل میدهد، نشناسد؟ گفتم: کدام حقّ؟ گفت: همان حقوقی که به وکیلم شیخ محمد حسن دادی. گفتم: آیا او وکیل شماست؟ گفت: آری.
از گفتارش شگفت زده شدم. فکر کردم دوستِ قدیمیِ من است، زیرا در برخورد اول مرا به نامم صدا زد. به خودم آمدم که او چگونه بزرگترین علمای عصر را، وکیل خودش خواند. اما باز غافل شدم و موضوع را فراموش کردم! چیزی نگذشت که دیدم در حرم مطهر کاظمین هستیم بی آنکه از خیابانها و راههایی که به حرم میرسد، عبور کرده باشیم.
ورودی حرم ایستادیم. قرار شد چون من نمیتوانستم خوب زیارت بخوانم، ایشان برایمان بخوانند. ابتدا بر پیامبر و امامان سلام داد و پس از نام امام عسکری، گفت: امام زمانت را میشناسی؟ بر او سلام کن! گفتم: اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا حُجَّهَ اللّه یا صاحِبَ الزَّمان… تبسم کرد و گفت: عَلَیکَ السَّلام وَ رَحْمَهُ اللّهِ وَبَرَکاتُهُ… وارد حرم شدیم… پس از نماز مغرب، از نظرم ناپدید شد و هر چه گشتم او را ندیدم! تازه به خودم آمدم و فهمیدم که ایشان امام عصر بوده و حیف او را دیر شناختم.
النجم الثاقب داستان ۳۱

۷.انگار نه انگار امام زمان غایب است.
مرحوم آیت الله مجتهدی : یک روز در ایام تحصیل در نجف، پس از اقامه نماز پشت سر آیت الله مدنی، دیدم ایشان شدیداً دارند گریه میکنند و شانه‌هایشان از شدت گریه تکان میخورد، رفتم پیش آیت الله مدنی و گفتم: اتفاقی افتاده که اینطور گریه میکنید؟
فرمودند: یک لحظه، امام زمان را دیدم که به پشت سر من اشاره نموده و فرمودند: ” آقای مدنی! نگاه کن! شیعیان من بعد از نماز، سریع میروند دنبال کار خودشان و هیچکدام برای فرج من دعا نمیکنند. انگار نَه انگار که امام زمانشان غایب است!” و من از گلایه امام زمان به گریه افتادم…
مهربانتر از مادر، انتشارات جمکران
بیایید جهت تعجیل در فرجش، یه کم فکر کنیم رو کارامون…

۸.آرزوی زیارت امام زمان(عج)
یکی از دانشمندان، آرزوی زیارت امام زمان را داشت. مدتها ریاضت کشید و کوشید ولی نشد. سپس به علوم غریبه و اسرار حروف رو آورد، اما نتیجه نگرفت.
روزی در یکی از این حالات معنوی به او گفته شد: «دیدن امام زمان برای تو ممکن نیست، مگر آنکه به فلان شهر بروی». او نیز رفت و در آنجا چلّه گرفت و به ریاضت مشغول شد. روزهای آخر بود که به او گفتند: «الان امام زمان، در بازار آهنگران، در مغازه پیرمرد قفل سازی نشسته اند». سریعا به آنجا رفت. وقتی رسید دید امام زمان نشسته اند و با پیرمرد گرم گرفته اند و سخنان محبت آمیز میگویند. سلام کرد، حضرت پاسخ دادند و اشاره به سکوت کردند.
دید پیرزنی قد خمیده با عصا آمد و قفلی را داد و گفت: اگر ممکنه برای رضای خدا این قفل را از من سه شاهی بخرید که به سه شاهی پول محتاجم. پیرمرد قفل را دید سالم است و گفت: این قفل هشت شاهی ارزش دارد… من کلید این قفل را میسازم و ده شاهی، قیمتش خواهد بود! پیرزن گفت: نه، نیازی ندارم.
پیرمرد با سادگی گفت: تو مسلمانی، من هم مسلمانم، چرا مال مسلمان را ارزان بخرم و حقت را ضایع کنم؟ این قفل اکنون هشت شاهی ارزش دارد، من اگر بخواهم سود ببرم، به هفت شاهی میخرم، زیرا بیش از یک شاهی منفعت بردن، بی انصافیست. باز تکرار میکنم: قیمت واقعی آن هشت شاهی است، چون من کاسبم و باید سود ببرم، یک شاهی ارزانتر میخرم! پیرزن باورش نمیشد. پیرمرد هفت شاهی به او داد و قفل را خرید.
همین که پیرزن رفت، امام به من فرمودند: «این منظره را تماشا کردی؟! اینطور شوید تا ما به سراغ شما بیاییم. چله نشینی لازم نیست، به جِفر متوسل شدن سودی ندارد. عمل سالم داشته باشید و مسلمان باشید تا من بتوانم با شما همکاری کنم! از همه این شهر، من این پیرمرد را انتخاب کرده ام، زیرا این مرد، دیندار است و خدا را می شناسد، این هم امتحانی که داد. از اول بازار… همه میخواستند که ارزان بخرند و هیچ کس حتی سه شاهی نیز خریداری نکرد و این پیرمرد به هفت شاهی خرید. هفته ای بر او نمیگذرد، مگر آنکه من به سراغ او می آیم و از او دلجوئی و احوالپرسی میکنم.»
ملاقات با امام عصر، ص۲۶۸

۹.یا مَنِ إسمهُ دَواء و ذِکرِهُ شِفاء
مریض دارها و گرفتارها بخوانند:
محمد بن یوسف شاشی می گوید: گرفتار مرض بَواسیر شدم. به پزشک مراجعه کردم و هزینه زیادی برای درمان مصرف کردم. اما دواء هیچ تاثیری نگذاشت. به همین دلیل نامه ای به حضرت صاحب الزمان نوشتم و از ایشان خواستم تا برایم دعا کند.
نامه ای شریف به دستم رسید که در آن نوشته شده بود، خداوند لباس عافیت و شفا بر تو بپوشاند و تو را در دنیا و آخرت همنشین ما قرار دهد.
پس از این دعا، یک جمعه هم بر من نگذشت که شفا گرفتم و زخم بدنم التیام یافت. یکی از دوستانم که پزشک بود، گفت: از نظر پزشکان چنین دردی که تو داشتی، هیچ دوایی ندارد و این شفا که گرفتی، جز از طرف خدا نیست.
کافی ج۱ ص۵۱۹؛ الارشاد للمفید ص۳۵۲

۱۰.شکر خدا را که در پناه حسینم
سید بحرالعلوم به قصد تشرف به سامرا تنها به راه افتاد. در مسیر، شدیداً در فکر بود. شخص عربی (امام زمان) سوار بر اسب به او رسید و پرسید: سید، درباره چه به فکر فرو رفته ای؟ سید گفت اینکه چطور میشود خدا این همه ثواب به زائرین و گریه کنندگان سیدالشهدا میدهد؟ مثلا در هر قدمی ثواب یک حج و یک عمره و برای قطره ای اشک، گناهان صغیره و کبیره شان آمرزیده میشود؟
آن سوار عرب (ضمن بیان داستانی بسیار زیبا و بامفهوم) گفت: جناب بحرالعلوم، امام حسین هرچه از مال و منال و اهل و عیال و پسر و برادر و دختر و خواهر و سر و پیکر داشت همه را در راه خدا داد. پس اگر خدا به زائرین و گریه کنندگان آنحضرت این همه اجر و ثواب بدهد، نباید تعجب کرد، چون خدا که خدایی اش را نمیتواند به سیدالشهدا بدهد، پس هر کاری که میتواند برایش انجام میدهد. یعنی صرف نظر از مقامات عالی خود امام حسین، به زوار و گریه کنندگان ایشان هم درجاتی عنایت میکند و در عین حال این ها را جزای کامل برای فداکاری ایشان نمیداند.
وقتی شخص عرب این مطالب را گفت، از نظر سید بحرالعلوم غائب شد.
برکات حضرت ولیعصر، ص۲۱۸

۱۱.شفای مفلوج
یکی از بزرگان در زمان طاغوت دو پسر خود را از دست داده بود. همسرش بابت بی تابی های زیاد فلج شد و چشم ها و جوانی خود را نیز تقریبا از دست داد و به نوعی پیری زودرس گرفت. بنا شد این زن را به تهران ببرند بخوابانند و درمان شود. شوهرش میگفت: دیدم فردا اول صبح قراره همسرم را ببرند، بچه ها هم بی سرپرست اند. نگران شدم و به امام زمان متوسل شدم و به خدا گفتم لطفی کن که امام زمان زمان به ما عنایت بکنند. میبینی که وضع ما ناراحت کننده است…
نصف شب دیدم چراغ ها روشن شد و سر و صدا بلند شد. گفتم چه شده؟ آمدم پایین یک دخترِ کوچک داشتم جلو آمد و گفت بابا، مامانم خوب شد. جلو رفتم دیدم سالم است، پیری زودرس او هم برگشته و جوان شده و چشم هایش هم خوب شده. بعدا خود زن قضیه را تعریف کرد و گفت:
تنها در اتاق خواب بودم یکدفعه اتاق روشن شد نور مقدس حضرت مهدی رو به من کرد و فرمود: برخیز به شرطی که دیگر بی تابی نکنی. بلند شدم، آقا از اتاق بیرون آمدند و من هم به همراهش رفتم یک وقت متوجه شدم که من سالم هستم.
زنی که فلج بود به تمام معنی سالم شد، چشم ها و جوانی اش هم برگشت. وقتی ما چنین آقایی را داشته باشیم حیف است به آقا امام زمان بی توجه باشیم و اتفاقا همه ما هم بی توجه ایم.
جهاد با نفس؛ (آیت الله مظاهری) ص۴۳۲

۱۲.در آرزوی ملاقات (تکان دهنده)
زهَری میگوید: سالها آروزی ملاقات صاحب الامر را داشتم و در این راه رنج زیادی کشیدم و پول زیادی خرج کردم. ولی موفق نشدم. تا اینکه محضر محمد بن عثمان نائب دوم امام زمان رسیدم. از ایشان پرسیدم آیا میتوانم امام را ملاقات کنم؟ گفت: به مقصودت نخواهی رسید. از فرط اندوه به پایش افتادم. وقتی حالم را دید گفت “صبح اول وقت بیا”
من هم صبح رفتم و در همان حال جوانی را دیدم که چهره ای به زیبایی او ندیده و عطری خوشبوتر از رایحه وجودش به مشامم نرسیده بود… محمد بن عثمان به من فهماند او امام مهدی است. از امام سوالاتی نمودم و پاسخ فرمودند و بسیاری را نپرسیده، جواب دادند. امام خواستند وارد اتاقی شوند و محمد بن عثمان گفت اگر چیز دیگری میخواهی بپرس که دیگر ایشان را نمیبینی. امام به سوالم توجهی نکردند و آخرین مطلبی که فرمودند این بود:
ملعون است ملعون است کسیکه نماز مغرب را آنقدر به تاخیر اندازد که ستارگان در آسمان آشکار شوند و ملعون است ملعون است کسیکه نماز صبح را آنقدر به تاخیر اندازد که ستارگان در آسمان ناپدید شوند.
الغیبه طوسی ص۲۷۱؛ بحارالانوار ج۵۲

۱۳.فریاد رس
یکی از طلّاب مازندران نقل میکرد: بعد از تعطیلات درسی حوزه عازم گرگان شدیم. در گرگان بعد از پیاده شدن، زن و بچه و وسایل همراه را به پیاده رو بردم و به انتظار ماشین بودیم که ما را به روستا برساند. در همین هنگام ماشینی جلوی ما توقف نموده و یکی از سرنشینان ماشین به طرف ما اسلحه کشید.
من که از همه جا مایوس بودم از روی خلوص نیت و توجه کامل فریاد زدم “یا امام زمان”. سپس ماشین بدون تیراندازی رفت؛ بعد از چند دقیقه انتظار دیدم ماشین گشت پلیس آمد، جلوی ما توقف نمود و صدا زد: “حاج آقا بفرمایید سوار شوید”. همه سوار شدیم و ماشین حرکت کرد. سپس به من گفتند:
“ما در فلان مسیر بودیم، یک وقت دیدیم آقا سیّدی جلوی ما را گرفت و فرمود: بروید در فلان خیابان، طلبه ای با زن و بچه منتظر ماشین است و ما طبق گفته آن سیّد آمدیم. حالا هرکجا میخواهید بروید بفرمایید تا ما شما را برسانیم”. من هم جریان را گفتم که متوسل به امام زمان شدم و فهمیدیم آن حضرت سفارش ما را کرده اند…
شیفتگان حضرت مهدی ج۲ ص۷۹

۱۴.نجات شهید ثانى توسّط امام زمان(عج)
شهید ثانى به همراه کاروانى در حال سفر بود. در بین راه به جایى به نام رمله رسیدند. شهید خواست به مسجدى که معروف است به جامع ابیض برود، بخاطر زیارت کردن انبیایى که در آنجا مدفون هستند. پس دید که در، قفل است ودر مسجد هیچ کسى نیست.
پس دستش را بر روى قفل گذاشت و کشید. به اعجاز الهى در باز شد. او داخل شد و در آنجا مشغول به نماز و دعا گردید و بخاطر توجّه وى بسوى خداوند متعال، متوجّه حرکت کاروان نشد و از قافله جا ماند. پس متوجّه شد که کاروان رفته وهیچ کسى از آنها نمانده است. نمى دانست چه کار باید بکند و در مورد رسیدن به آنها فکر میکرد، با توجّه به اینکه وسایل او نیز بار شتر بوده و همراه کاروان رفته است، بنابراین شروع کرد پیاده به دنبال کاروان راه رفتن تا اینکه از پیاده راه رفتن خسته شد و به آنها نرسید و از دور هم آنها را ندید.
وقتى در آن وضعیّت سخت و دشوار گرفتار شده بود ناگهان مردى را دید که به طرف او مى آمد، وآن مرد بر سوار استرى بود. وقتى آن سوار به او رسید گفت: پُشت سر من سوار شو. پس شهید ثانى را پشت خود سوار کرد و مثل برق در مدّت کوتاهى او را به کاروان رساند و او را از استر پیاده کرد و فرمود: پیش دوستانت برو. و او وارد کاروان شد.
شهید مى گوید: در جستجوى آن بودم که در بین راه او را ببینم ولى اصلاً او را ندیدم و قبل از آن هم ندیده بودم.
نجم الثّاقب باب۸، حکایت۶۵؛ ص۴۵۶

۱۵.او می بیند و حواسش هست…
نام هرکس، عاطفی ترین و شخصی ترین نشانه ی هرکس است. آنگاه که نام ما را میخوانند، چه بسیار مایه شادمانی و سُرور ما میگردد. به راستی چه سُروری دارد آنکه نام خود را از زبان خداوند میشنود: سلامٌ علی ابراهیم، سلامٌ علی نوح، سلامٌ علی آل یاسین…
امام مهدی، همه مردم و بویژه شیعیان خود را نیک می شناسد و با نام تک تک آنان آشناست. نامه اعمال ما هر هفته به خدمت حضرتش عرضه می شود. او هرگز یاد ما را از خاطر نمی برد…
روزی آیت الله بهاءالدینی به من گفت: امسال در مکه، در مجلسی که آقا امام زمان تشریف داشتند، اسم افرادی برده شد که مورد عنایت آقا بودند، از جمله آنها حاج آقا فخر بود. خودم را به حاج آقا فخر رساندم و از ایشان پرسیدم: چه کرده ای که مورد عنایت حضرت واقع شده ای؟
گریه کرد و پرسید: آقای بهاءالدینی نگفت چگونه خبر به ایشان رسیده است؟ گفتم نه. حاج آقا فخر گفت: من کاری نداشتم جز این که مادر من علویه و افلیج و زمین گیر شده است. تمام خدمات او را خود بر عهده گرفته ام، حتی حمام و شست و شوی او را. من گمان می کنم خدمت به مادر مرا مورد عنایت حضرت قرار داده است.
کتاب میر مهر، ص ۸

۱۶.عاقبت آزارِ منتظران
مردی از اهل سنّت سامره، که نام او مصطفی الحمود بود، از خادمان حرم بود که کاری جز اذیت و آزار زائران و گرفتن مال آنها با هر حُقه ای، نداشت و اکثر اوقات در سرداب مقدس بود، در آن مکان کوچک که پشت قسمت ناصر عباسی است و اغلب زیارات مربوط را حفظ داشت و هر کس داخل میشد در آن مکان شریف و شروع می کرد انجام زیارت، او که از خباثت چیزی کم نداشت، آن شخص زائر را از حالت زیارت و حضور قلب می انداخت و مدام زائر را متوجه توهین ها و مزخرفات خود می نمود.
شبی در خواب، حضرت حجت علیه السلام را دید که به او میفرماید: تا کی زائران مرا می آزاری و نمیگذاری زیارت بخوانند؟ تو را چه به مداخله در این کار؟ بگذار ایشان را (راحت باشند) و آنچه میگویند. سپس بیدار شد در حالتی که هر دو گوشش را خداوند کر نمود پس از آن دیگر چیزی نشنید و زائران از (شرّ) او راحت شدند و این چنین بود تا آنکه فوت کرد.
کتاب نجم الثاقب، ۴۷۳

۱۷.خطیب توانا و سخنور دانشمند حجت الاسلام
خطیب توانا و سخنور دانشمند حجت الاسلام کافی نقل کردند: یک نفر از رفقا از یزد نامه ای به من نوشته؛ آدم دینی خوبی است از عاشقان امام زمان است، از رفقای من است. در نامه چیزی نوشته که مرا چند روز است منقلب کرده؛ گرچه این پیغام خیلی به علما رسیده، به مرحوم مجلسی گفته به شیخ مرتضی انصاری گفته به شیخ عبدالکریم حائری گفته و… ، این بنده خدا نوشته: من چهل شبِ چهارشنبه از یزد می آمدم مسجد جمکران، توسلی و حاجتی داشتم.
شب چهارشنبه چهلمی، دو هفته قبل بود. در مسجد جمکران خسته بودم، گفتم ساعتی اول شب بخوابم، سحر بلند شوم برنامه ام را انجام بدهم. در صحن حیاط هوا گرم بود، خوابیده بودم یک وقت دیدم از در مسجد جمکران یک مشت طلبه ها ریختند تو، گفتم چه خبر است؟ گفتند: آقا آمده.
من خوشحال دویدم رفتم جلو، آقا را دیدم اما نتوانستم جلو بروم. حضرت فرمودند: برو به مردم بگو دعا کنند خدا فرجم را نزدیک کند.
به خدا قسم آی مردم دعاهایتان اثر دارد، ناله هایتان اثر دارد. خود آقا به مرحوم مجلسی فرموده: مجلسی به شیعه ها بگو برایم دعا کنند. هِی پیغام می دهد، به خدا دلش خون است.
کتاب ملاقات با امام زمان در مسجد جمکران، ص۱۵۸

۱۸.هدیه احمدیه
مرحوم میرزا محمدباقر آشتیانی نوشته اند که: روزی از پدرم مرحوم آیت الله حاج میرزا احمد پرسیدم تا بحال خدمت امام عصر رسیده اید؟ در پاسخم چند قضیه برایم نقل کردند (از جمله:)
جزوه ای را ادعیه نوشتم و در فکر بودم اسمی برایش انتخاب کنم. در ضمن به کسی هم نگفتم چنین جزوه ای نوشتم. سیدی به منزل ما آمد و فرمود: “جزوه دعایی را که نوشته اید، اسم آن را تحفه احمدیه (هدیه احمدیه) بگذارید” بعد از آنکه رفت و من به فکر افتادم که او چه کسی بود؟ من که به کسی نگفته بودم. فردی را فرستادم بیرون را ببیند ولی هرچه گشت او را نیافت. (آقای استادی میفرمود: تحفه احمدیه بسیار زیاد چاپ شده و همین رایج بودنش، مطلب فوق را تایید میکند)
روزنه هایی از عالم غیب، ص۳۲؛ تالیف آیت الله سید محسن خرّازی
محتویات این جزوه: دعا برای آمرزش گناهان، جهت محفوظ ماندنِ بنا، وسعت رزق، رفعِ مَرَض، محفوظ ماندن از شر دشمن، دفع بلایا، دعای نور، جهت ادای قرض، دعای مستجاب و…

۱۹.هدیه ای سبز
سال ۶۷ ازدواج کردیم. ۷ سال انتظار کشیدیم و پیش دکترهای مختلف رفتیم ولی خدا به ما بچه ای نداد. به همسرم گفتم حال که از دکترها جوابی نگرفتیم، بیا بریم مسجد جمکران. هر هفته میرفتیم جمکران و به امام زمان متوسل میشدیم. یک هفته قبل ولادت حضرت زهرا خواب دیدم که:
شوهرم صدایم کرد که آقایی سید با شما کار دارد. رفتم بیرون و دیدمشون و فرمودن: “اینقدر گریه و زاری نکن، صبرکن، حاجتت را میدهم” گفتم جواب مردم را چه بدهم؟ سید سه بار فرمود: “حاجتت را میدهم”
شب بعد رفتیم جمکران. خواب دیدم امام زمان “پارچه ای سبز” در دامن من گذاشت و فرمود بازش کن. دیدم بچه ای زیبا داخل پارچه بود. به صورتم چسباندم و با ولع میبوسیدمش… بعد از مدتی فهمیدم باردار هستم…
دکتر غلامرضا باهر و دکتر محسن توانانیا از اعضای هیات پزشکی دارالشفای حضرت مهدی در این رابطه میگویند: بررسی های پزشکی “آقای ص” و “خانم ع” که تا ۷ سال صاحب فرزند نمی شدند، نشان میداد مشکل از آقای ص بوده و در چنین مواردی جواب درمان مشکل تر است و درمان قطع شده بود و پس از مدتی خود به خود و با عنایت حضرت حق، بارداری رخ داده است.
کتاب کرامات حضرت مهدی، انتشارات مسجد مقدس جمکران

۲۰.ماجرای شیخ انصاری و امام زمان(عج)
یکی از شاگردان مرحوم شیخ مرتضی انصاری می‌گوید: «نیمه شبی در کربلا از خانه بیرون آمدم، در حالی که کوچه‌ها گل آلود و تاریک بودند و من چراغی با خود برداشته بودم. از دور شخصی را دیدم، که چون به او نزدیک شدم دیدم، استادم شیخ انصاری است. با دیدن ایشان به فکر فرو رفتم که در این کوچه‌های گل آلود با چشم ضعیف به کجا می‌روند؟!
از بیم آنکه مبادا کسی در کمین ایشان باشد، آهسته به دنبالش حرکت کردم. شیخ رفت تا در کنار خانه ای ایستاد و در کنار درِ آن خانه زیارت جامعه را با یک توجّه خاصّی خواند، سپس داخل آن منزل گردید. من دیگر چیزی نمی دیدم امّا صدای شیخ را می شنیدم که با کسی سخن می‌گفت. ساعتی بعد به حرم مطهّر مشرّف گشتم و شیخ را در آنجا دیدم.
بعدها که به خدمت ایشان رسیدم و داستان آن شب را جویا شدم پس از اصرار زیاد به من، فرمودند: «گاهی برای رسیدن به خدمت «امام عصر» اجازه پیدا می‌کنم و در کنار آن خانه (که تو آن را پیدا نخواهی کرد.) می‌روم و زیارت جامعه را می‌خوانم، چنانچه اجازه ثانوی برسد خدمت آن حضرت شرفیاب می‌شوم و مطالب لازم را از آن سرور می‌پرسم و یاری می‌خواهم و برمی گردم.
سپس شیخ مرتضی انصاری از من پیمان گرفت که تا هنگام حیاتش این مطلب را برای کسی اظهار نکنم.
ملاقات علمای بزرگ اسلام با امام زمان، ص ۶


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *